بازگشت دوباره
امروز 14 دیماه 1394 است. من بطور اتفاقی به وبلاگم سر زدم وقتی پستها را می خواندم حس عجیبی داشتم دقیقا همون حال و هوایی که موقع گذاشتن پستها داشتم برام تداعی شد تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم .
امیرمحمد امسال کلاس اول دبستان شهید مهدوی است . و این کلاس اول بودن هم برای خودش هم برای من خاطره انگیز ه و من برای بار سوم همپا با امیرمحمد کلاس اول را تجربه می کنم که در نوع خودش هم سختی داره و هم شیرینی .
درس دادن و دیکته گفتن من به امیرمحمد در مرحله اول با التماس و خواهش و ناز خریدن شروع می شه
و امیرمحمد با اکراه و غرولند وسایلش را می آورد بعد از نوشتن هر کلمه انگشتاش را بالا و پایین می کنه یعنی خسته شده و داره ورزش می ده حین کار هم یا آب می خواد یا باید بره دستشویی یا گشنشه یا برنامه کودک داره و من همش تحمل می کنم تا اینکه عصبانیت من به اوج خودش می رسه و منفجر می شم
مرحله بعد امیرمحمد قهر میکنه و من هم
از اینجا به بعد وارد مرحله جدیدی می شیم که یکی باید وساطت کنه ما با هم آشتی می کنیم همدیگر رو بغل می کنیم با هم حرف می زنیم در نهایت قربون صدقه هم می ریم
و به هم قول می دیم و نوشتن شروع می شه اما خیلی نمی گذره که دوباره تمام اینکارها تکرار می شه و این برنامه هر روز ماست
خیلی ها به من میگن سخت گیری می کنم اما پسرم می خوام بدونی که من تمام کارهایی که می کنم برای پیشرفت توست و از اینکه می بینم تو هر روز یک کلمه جدید یاد میگیری و می تونی بخونی و بنویسی غرق در لذت میشم و به تو افتخار می کنم و البته گذشت زمان نشون می ده که من مادر خوبی بودم یا نه ؟
فقط می خوام این رو هیچوقت فراموش نکنی که عاااااشقت هستم .....
برخلاف امیرمحمد که مشق نوشتنش پروژه ای و شامل مراحل مختلف است اما آیدای من منظم و درس خوان است و به جرات می تونم بگم بهترین شاگرد کلاس .
با اینکه پایه ی ششم خیلی سخت است و در کنارش درسهای کانون و فوق برنامه ریاضی و علوم و زبان باز هم تو با برنامه ریزی به همه درسهات می رسی هرچند که امسال دیگه زبان ثبت نامت نمی کنم و دوست دارم در کنار اینکه درسهایت را خوب می خوانی شاد باشی و شاد بمانی دوستت دارم بی نهایت...
اگر تو نبودی
نه پدر معنا داشت
نه هیچ مادری بهشتی می شد.





بازگشت دوباره
